105-بار گناه داستان نهم(9)
تقصیر هیچ کس نیست: به نام عشق جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند
و به نام عشق فراموشت میکنند چرا که بر دیگری عاشق تر از تو اند
تقصیر هیچ کس نیست به نام نجابت باید سکوت کنی
و به نام صبر از درون ویران شوی
تقصیر هیچ کس نیست که قانون غیرتشان را قلم غریزه امضا کرده
===============================
حواستون باشه عاشق طرز فكر آدما نشيد
آدما زيبا فكر ميكنن
قشنگ حرف ميزنن
اما
زيبا زندگی نميكنن
ادامه ی مطلب : بار گناه
چشمامو که باز کردم نور تند آفتاب دم ظهر تا مغز سرم نفوذ کرد. اشکای دیشبم روی صورتم خشک شده بود بلند شدم نشستم هنوز جوراب شلواری و پیرن بیرونم تنم بود. بیرون با اینکه آفتاب وسط آسمون میتابید ولی باد تندی میومد که مطمئن بودم سرماش تا مغز استخون آدمو میسوزونه. یکمی چشمامو بستم و به مغزم فشار آوردم و تازه یادم اومد که اه اه دیشب چه دسته گلی به آب دادم! دوباره غم و وحشت تو چشمام نشست... یاد محسن افتادم و همراه با این ترس همون حس هیجان بازم افتاد به جونم... نمیدونستم چه جوری از این اتاق خراب شده برم بیرون و با مامانم و مادر بزرگم روبرو بشم... خجالت میکشیدم . به سختی خودم رو رسوندم به دستشویی و آبی به سر و صورتم زدم و لباسامو عوض کردم و با بسم ال... رفتم تو پذیرایی. یادمه اصلا نمیتونستم تو چشمای خانوادم نگاه کنم! تا یک هفته از بیرون رفتم منع شدم و مجبور بودم با رفتار سرد مامانم بسازم در ضمن اینکه بهش تعهد دادم تا دیگه هرگز از این کارا نکنم! ولی فقط خودم میدونستم که دلم تا چه حد برای صحبت کردن با محسن پر پر میزد!
همش و همش اون صحنه ها جلوی چشمام تکرار میشدن با این تفاوت که دیگه از استرس اظطرابش خبری نبود بلکه سعی میکردم تک تک ثانیه های اون اتفاق رو مرور کنم و شرم و حیایی رو که ناخودآگاه به مغزم هجوم میورد عقب برونم. هی با خودم میگفتم دختر الان قرن 21 هستش و این چیزا دیگه فرمالیته شده در ثانی تو که کاری نکردی!!! با این حرفا دلمو صابون میزدم و سعی میکردم تا به چیزی بجز هیجان و لذتش فکر نکنم.....! روز سوم که شد دیگه طاقت نیاوردم و برای صحبت کردن با محسن دور از چشم مادرم به جاهای دور از دید و دسترسش میرفتم مثل انباریو دستشویی و یا نیمه های شب که همه خوابن..... میدونم که همتون پیش خودتون فکر میکنین که عجب دختر وقیح و بی شرم و حیایی ولی اون روزا نه ارادم دست خودم بود و نه اختیار و عقلم ..... فقط وفقط مثل قایقی توی دریا به سوی انبوه موجهای تجربه واحساس کشیده میشدم هرچند هیچ وپوچ.
محسن همیشه وهمیشه در دسترس تلفنام بود و تا اولین زنگ میخورد با آرامش جوابمو میداد..... یادمه که چون خیلی صحبت میکردیم با هم و پول شارژ تلفنم خیلی میشد من تک زنگ میزدم و آقا سریع بهم زنگ میزد و باز دوباره صحبت های بیخود وبی سر و ته دو ساعته با این شیطان صفت لعنتی...... یباری بحثمون سر یه موضوع واقعا مسخره بالا گرفته بود ! یه شرط بندی واقعا احمقانه وبیخود و البته برای محسن کاملا حسااااب شده! در مورد این بود که کی میتونه نفسش رو بیشتر زیر آب نگه داره و من اصلا حاضر نبودم کوتاه بیام و اونم شرط گذاشته بود که اگه بتونم ببرمش در جا بهم ٥٠٠ یورو میبازه ! میگفت یبار با هم میریم استخر واین شرطو عملیش میکنیم ! سیاستای خیلی جالبی داشت برای از راه به در کردن من نوجوون!
١ هفته تمام همدیگرو ندیدیم ومن فقط میرفتم مدرسه ومیومدم دلم خیلی میخواست دوباره ببینمش اما نه اون میومد و نه من جرات داشتم چیزی بگم . از یه طرفم از خانوادم سخت وحشت داشتم! راجب محسن فقط با پریا صحبت میکردم . بعد ازآخرین اتفاق شومی که افتاد وخیلی چیزا برملا شد رابطمون سرد تر شده بود ولی هنوزم نمیشد کتمان کرد که اون عزیزترین دوست زندگی منه..... نیما خیلی سعی میکرد که هواشو داشته باشه .... به بهانه های مختلف براش کادو میخرید وابراز علاقه میکرد تا روی زخمش مرهم بزاره .... پریا روزبه روز توی دام عشق دروغی که اصلا وجود نداشت وته تهش یه هوس آشغال بود بیشتر غرق میشدو کاری ازدست هیچ کسی برنمیومد..... خود من شاهد بودم که نیما چجوری مثل یه روباه تییییییر روز به روز بیشترو بیشتر فریبش میداد ..... هر کس دیگه ای هم که بود با اون همه ابراز عشق خام میشد . من دیگه اون دید قبلی رو به نیما نداشتم ولی از اینکه میدیدم به ظاهر واقعا پریارو میخواد ته دلم قرص بود و هی با خودم میگفتم اتفاق بدی که نیفتاده اون دوتا همدیگرو میخان فقط همین پس جای نگرانی نیست. با این حرفها و به ظاهر دلداری دادنا افکار بد و شیطانی رو از مغزم دور میکردم دقیقا همون کاری که پریا انجام میداد! فقط سعی میکردیم به چیزای خوب فکر کنیم همین و بس!
توی خونه بودم و مامان توی آشپزخونه . خیر سرم اومده بودم درس بخونم ولی همش داشتم به نیما و پریا و محسن فکر میکردم! نیما خان و پریا خانوم باهم رفته بودن سینما و من تهنا توی خونه بودم ....حوصلم سر رفته بود و دلم میخواست محسن رو ببینم .راستی گفتم محسن! به نظر خودم خیلی وخت میومد که باهاش صحبت نکرده بودم یه جورایی هم راستیتش دلم براش تنگ شده بود! دوست داشتم دوباره ببینمش. موبایلم رو ورداشتم و یه میسد کال انداختم.و سریع رفتم تو حموم و درو بستم تا مامانم نفهمه. رررررررررررر ررررررررر. زنگ ویبره ی گوشیم بود . ورداشتمو آروم گفتم الو ...... صدای بشاش و شیطونش از اونور با یه سلام و احوال پرسی گررررررم اومد به استقبالم. یه جورایی غیر مستقیم و خیلی کوتاه بهش فهموندم که ازش دلخورم و میخوام ببینمش! اون انگار عین خیالشم نبود ... همین که با من حرف میزد براش کافی بود و برام جای سوال داشت که چرا تو هیچ چیزی اصرار نمیکرد. حتی توی دیدنم!!!!. بالاخره قرار گذاشتیم آخر هفته بریم بازار روز به ظاهر برای خرید کردن . اینجوری هم میتونستم مامان اینارو بپیچونم و هم آقارو ببینم.....
بالاخره آخر هفته رسید. عجب هفته ای بود! شلوار کتون سفیدمو پوشیدم با یه بلوز و کت و یه شالگردن نخی .... لیست خریدو گرفتم و از خونه زدم بیرون. خدا میدونه با چه بدبختی مامانو مامان بزرگو راضی کردم که فقط و فقط دارم میرم خرید و سر 2 ساعت خونم.انقدر قسمشون دادم و گریه کردم که خودمم با فکر کردن بهش خجالتم میشه.... ساعت 11 صبح بود . محسن با ماشینش اومده بود دنبالم . وختی سوار شدم نه بهش دست دادم و نه روبوسی لپی کردم! میدونستم مامان اینا دارن از پنجره نگاه میکنن... محسن یه نگاهی بهم انداخت و گفت بوس نمیدی؟ منم دستمو دراز کردم و گفتم نه! خیلی جدی باهام دست داد و بعدش دستش رو گذاشت رو دنده و خنده کنان گفت آهان از اون لحاظ و راه افتاد!!! هنوز 5 دیقه نشده بود که یه جعبه آدامس درورد از جیب کتش و تعارفم کرد . منم برداشتم و دوباره افتادیم توی صحبت کردن و ایناااااا تا وختی که برسیم اونجا محسن چنباری خوب زیر نظرم گرفت ..... دیگه مثل قبل نمیتونستم ریلکس باشم و ناخوداگاه وختی محسن سرشو برمیگردوند تا نگام کنه من رومو اونور میکردم . دوست نداشتم مستقیم زیر بار نگاه سنگینش برم. محسنم اینو فهمیده بود و زیاد به روش نمیورد. وختی رسیدیم و ماشینو پارک کرد سریع پیاده شد تا درو مثل جنتلمنا برام باز کنه و منم کلی کیفووور شدمو خدایییش خوب بلد بود چجوری سناریو بازی کنه.
تمام مدتی که خرید میکردیم اون حساب میکرد و نمیذاشت من دست تو جیبم بکنم و به قول معروف حسااابی هوامو داشت آخر سرم که داشتیم برمیگشتیم با کلی اصرار منو ناهار مهمون کرد و منم قبول کردم با اینکه میدونستم قول دادم زود برگردم خونه . میخواستیم بریم به یکی از رستورانای ایرانی اونجا . دم یه مغازه ای محسن ماشینو نگه داشت و ازم خواست 5 دقیقه منتظرش بشم تا بره یه چیزی بخره و برگرده. اولش سوییچ ماشینو درآورد و درو بست و رفت ولی هنوز چهار یا پنج قدم نرفته بود که تندی برگشت و سوییچو گذاشت سرجاش و با یه لبخند جذاب گفت ببخشید اگه سوییچو بردم اصلا حواسم نبود که تو تو ماشینی . من که اصلا تو این هواها نبودم خندم گرفت و گفتم نه بابا مشکلی نیست حتی اگه سوییچم ببری!!!! که گفت نه آدم که با یه خانوم محترم میره بیرون هیچ وخت همچین جسارتی نمیکنه !!!! یه چشمک زد و سریع دور شد!من هم خوشم اومده بود از این حرکتش و هم حسابی رفته بودم توی فکر یه لحظه خندم گرفت که شاید میترسیده من ماشینشو بدزدم! یکمی که منتظر شدم بی اختیار فوضولیم گل کرد و شروع کردم جستجو توی ماشینش...در داشبوردو که باز کردم با یه قبض جریمه روبرو شدم . خیلی تعجب کردم چون قبض ماله اون کشوری که توش بودیم نبود و مال انگلیس بود..... هیچی نگفتم و قبض جریمرو گذاشتم توی داشبورد ماشینش و منتظر نشستم که بیاد ولی خیلی فکرم مشغول بود چون تا اون موقه نمیدونستم که آقا مقیم انگلیس هم هست!آها راستی به غیر از قبض جریمه ی ماشین یه کاغذی هم بود که روش یه آدرس خونه نوشته شده بود . از روی کنجکاوی با موبایلم از کاغذ و قبض عکس گرفتم و بعدش در داشبوردو بستم. محسن اومد ولی من هیچی نگفتم . رفتیم و ناهار خوردیم و بعدشم به بستنی سنتی ایرانی که خیلی دلم هوس کرررده بود. خلاصه که هروخت با ایشون بیرون میرفتم واقعا سنگ تموم میذاشت و همین چیزا منو بیشتر خام میکرد. بعدش هم در نهایت احترام منو رسوند خونه و رفت تا دیدار بعدی!
وضعم توی مدرسه بدک نبود . از لحاظ درسی به زور خودمو بالا نگه داشته بودم ولی خودم میدونستم که دیگه مثل قبل درس نمیخونم.... نمره هام یکمی بالاتر از زیر خط قبولی بودن ولی مردودی نبودم و همین برام کافی بود . توی رشته ی ورزشیم پیشرفتای چشمگیری داشتم و هفته به هفته هم موفق تر میشدم . ژان مارک هم دواردور حواسش به من بود ولی از اونجایی که سرم حسابی گرم محسن و پریا و نیما شده بود دیگه مثل قبل تو بحرش نمیرفتم.
یه روز که همه ورزش عادی داشتیم و توی سالن مشغول دویدن بودیم که یهو پریا حالش بد شد. با اشاره ی معلممون من باهاش رفتم طرف دستشویی دخترونه و خودم بیرون منتظر بودم . وختی اومد بیرون رنگ به رو نداشت . توی حیاط کنارم نشست . نفس نفس میزد و دور چشماش به شدت گود افتاده بود . ازش پرسیدم که چشه ...سرشو گذاشته بود رو شونم و هیچی نمیگفت . روشو برگردوندم سمت خودم:
پریا چته؟ چرا جواب نمیدی،
با صدای آهسته گفت نمیدونم فقط خیلی احساس ضعف میکنم و همش حس سرگیجه دارم .
حتما مریض شدی؟
شونه هاشو بالا انداخت : نمیدونم شاید!
چیزی نگفتم . فکر نمیکردم چیز مهمی باااشه . 2- 3 روز دیگه هم با همون منوال گذاشت دوباره شد آخر هفته و طبق معمول همه ی ارشدا ریختن توی مدرسه اونروز نیما نبود و حیدر هم چن وختی بود که با یکی از دخترای خارجی رفیق شده بود و دیگه دور ماها نمیگشت.
منو پریا کنار هم توی سالن غذاخوری نشسته بودیم . ژان مارک و دوستاش هم یکمی اونورتر نشسته بودن . میتونستم ببینمش که هر از چندگاهی یه نگاهی به من و پریا مینداخت و آروم لبخند میزد . پریا با شونش بهم ضربه زد و گفت: فکر نمیکنم ازت بدش بیاد رستااااااااااا خانوم.
من که داشتم فویل دور ظرف غذامو باز میکردم اخم کردم و گفتم: چیه نکنه چشم خودتو گرفته؟؟
پریا پوزخند زد و گفت من تا وختی که نیمارو دارم اصلا به بقیه ی پسرا نگاه هم نمیکنم . آخه نیما همه کسمه عششششششششششقمه وجودمه!
من از خودم ادای حالت تهوع رو دروردم و در حالی که لب و لوچمو جم میکردم کنایه زدم: آخ الهی بمیرم برااااااااش آسمون سوراخ شده و این آقا برای شما افتاده رو زمین! بوووووووووخک
پریا خندید و گفت پس چی!!! ولی یه چیزی رستا خیلی هم جدیم! چرا با ژان مارک دوست نمیشی به نظر من حداقل بهتر از اینه که با محسن باشی! وختی که دید ناراحت شدم . حرفشو خورد و گفت: میدونم که با محسن اونجوری دوست نیستی ولی راستش ..... چجوری بگم!همین ارتباط سادتونم اشتباهه محضه! به نظر من محسن لقمه ی اندازه ی دهن من و تو نیست ! تا حالا به این فکر کردی که چن سااااااااااااااال ازمون بزرگتره؟؟؟
خندیدم و گفتم : خانوم عقل کل ! خب من که نمیخوام زنش بشم که اینارو مییییییییییییییگی! در ثانی خودم میدونم که باید با محسن چجوری رفتار کنم و تا کجا پیش برم! بچه که نیستم ! تازه محسن اونجورام که تو فکر میکنی بد نیست! من و اونم رابطمون فقط مثل دو تا دوست معمولیه همین و بسسسسسسسسس!
پریا سرشو پایین انداخت و گفت خود دانی ! به هرحال من خیلی از این محسن خان خوشم نمیااااااااااد. نمیدونم چرا ولی بهش حس خیلی بدی دارم! یکی از مشکلات شدیدمم با نیما سر دوستیش با محسنه!
در حالی که در ظرف غذامو باز میکردم غررررررررریدم : بییییییییییخیال پریا ! بهش فکر نکن! وااای که چقدر گشنمه بیا ببین که مامان بزرگم برای ناهار چی درست کردم خوراک مرغ تند!
تا در ظرفو باز کردم و بوی مرغ و خورشتش بلند شد حااال پریا هم به همون سرعت بد شد جلوی دهنش رو گرفت و از در سالن دویید بیرون.... همه ی بچه ها داشتن هاج و واج نگاه میکردن و از همه گییییییییج ترم من بودم که به در خروجی سالن خیره شده بودم. یه نگاهی به ظرف غذام کردم و دوباره به در خروج خیره شدم!
خدایا چی شده؟ چرااااااااا اینجوری شد؟؟؟
ادامه دارد......


105-بار گناه داستان نهم(9) 











